چند روز پیش تو فیس بوک این جمله رو خوندم :
"ترجیح میدهم حقیقتی تلخ آزارم دهد تا دروغی شیرین آرامم کند"
یه مقدار با خودم فکر کردم. اولش گفتم من هم موافق این جمله هستم. یه کم که بیشتر فکر کردم دیدم نه! بعضی وقتها هم دلم دروغ شیرین میخواد تا حقیقت تلخ. به نظرم اکثر مردم در نگاه اول میگن که حقیقت تلخ رو ترجیح میدن، اما رفتارمون این رو نشون نمیده.
فکر کنم نیاز به توضیح بیشتری نیست

+ نوشته شده توسط ممدسن در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 و ساعت 18:38 |
چند سال پیش یه سریالی پخش شد از تلویزیون به اسم مسافران. کار رامبد جوان بود. چند نفر از یه سیاره دیگه اومده بودن برای بررسی مردم زمین. یه سریال طنز با نگاه منتقدانه به وضعیت فرهنگی و اجتماعی که من خیلی دوست داشتم. مخصوصا شخصیت فرید رو که خود رامبد جوان بازی میکرد. یه مرد ساده و گیج، دارای عقاید مخصوص به خودش که اگر چه درست به نظر می رسید اما با توجه به مردم جامعه، بیشتر به یه شخصیت ناسالم میزد تا سالم. یه جورایی هالو به نظر میرسید در حدی که گاهی خودش هم از دست خودش شاکی میشد و میخواست مث بقیه باشه. 

چند وقتیه که شبکه تماشا دوباره داره این سریال رو پخش میکنه و من سعی میکنم که هر شب ببینم. آخه بد جوری با فرید همزاد پنداری میکنم

+ نوشته شده توسط ممدسن در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 و ساعت 10:22 |
مذاکرات من و خودم در غار تنهایی انجام شد و پس از ساعتها مذاکره فشرده و نفس گیر توافقات اولیه به دست آمد. دو طرف متعهد شده اند که جزئیات موافقت نامه غار فعلا فاش نشود. اما شنیده ها حاکی از آنست که بر طبق این توافقات، مقرر شده است که انتظارات من از خودم کمتر شده و همچنین من تلاش کند تا خودم را بیشتر بشناسد. خودم نیز تعهد داده است که کمتر به من گیر بدهد.
همچنین طرفین ضمن مثبت اعلام کردن این مذاکرات، توافق کرده اند که کمتر از دو ماه دیگر و پس از اجرایی شدن توافقات اولیه، دور بعدی مذاکرات را آغاز کنند. خوش بینی به نتیجه بخش بودن مذاکرات اولیه و آتی در هر دو طرف به چشم می خورد.

خبرنگار واحد غیر مرکزی خبر
غار تنهایی

+ نوشته شده توسط ممدسن در یکشنبه چهارم اسفند 1392 و ساعت 16:13 |
باید با خودم خلوت کنم. فکر میکنم چند وقتی هست باهاش تنها نبودم. حس میکنم خودم باهام قهر کرده. باید بیشینم یه حساب کتابی با خودم بکنم. بدهکارم بهش؟؟ طلبکارم؟؟
خلاصه که یه غار تنهایی میخوام. دیگه داره وضعیتش اورژانسی میشه!!!!

+ نوشته شده توسط ممدسن در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 و ساعت 11:2 |
دیروز پسرم قرار بود سوره فیل رو از حفظ کنه. تا حالا چندین سوره تو مهد از حفظ کردن. اما این یکی جالب تر از بقیه بود. سه تا آیه اول این سوره رو مثل بقیه سوره ها دست و پا شکسته یاد گرفته بود. اما دو آیه آخر رو یاد نمیگرفت. هی میومد میپرسید چی بود؟ من یا مامانش میگفتیم : ترمیهم بحجاره من سجیل، فجعلهم کعصف ماکول. خدایی خیلی سخت بود من هم یادم میرفت. جدای از حفظ کردن گفتنشم سخت بود. میگفت ترحیم بحاره مسجیل، فجل ... چی بود؟؟؟؟؟

یاد یه طنز تلخی افتادم که چند روز پیش تو فیس بوک خونده بودم. رفتم دنبالش گشتم و پیداش کردم و عینا اینجا میارم:

یک فرد ایتالیایی به امام گفت: مسیح مرده زنده می کرد, عصای موسی تبدیل به مار می شد, اما شما و اسلامتان هیچ معجزه ای ندارید. دین که بدون معجزه نمی شود!
امام فرمود : آیا زبان اسپانیایی بلدی؟ ایتالیایی گفت خیر. امام کتابی به زبان اسپانیایی به وی داده و گفت: روزی سه بار صبح ظهر و شب , بیست صفحه از این کتاب را بخوان!
ایتالیایی گفت: مگر دیوانه ام کتابی را که نمی فهمم بخوانم؟
امام فرمود: معجزه ی ما این است که جهارده قرن تمام, مردم کتابی را با ذوق و شوق تمام می خوانند که نمی فهمند و بدون وضو هم به آن دست نمی زنند.
ایتالیایی نعره ای خفیف زده و کتاب اسپانیایی را قورت داد!

راستی بهتر نیست به جای سوره های عربی قرآن، یه شعری یا مطلبی که از همین قرآن هم باشه، اما به زبان فارسی به بچه ها یاد بدیم؟

+ نوشته شده توسط ممدسن در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 و ساعت 18:10 |
دور و برم رو که نگاه مي کنم پر از مسلمونه. مسلمون اينجا، مسلمون اونجا، مسلمون همه جا، کافيه دستتو دراز کني!!! اما دریغ از مومن. چهار تو دونه مومن هم که با هزار زحمت پیدا میکنی میبینی نصفشون مسلمون نیستن.

این نماینده های خدا رو زمین پس چیکار میکنن آخه؟ فقط بلدن تو گوش نوزاد تشهد بخونن و بیارنش تو جرگه مسلمونا؟ خب یه کم هم مومن بار بیارید.

من رو بگو چه توقعاتی دارم!!!!! مگه خودشون مومن هستن آخه که بتونن مومن تربیت کنن؟؟

+ نوشته شده توسط ممدسن در شنبه بیست و یکم دی 1392 و ساعت 16:43 |
رفته بودم باغ برا انار چینی. نکته ای توجهم رو جلب کرد. انواع مختلفی از انار رو دیدم.
یه سری از انارها به اصطلاح شکسته بودن و میشد رنگ و آبداری دونه هاشون رو تشخیص داد اما ترش و شیرین بودنشون رو نه
یه سری کاملا پوسیده بودن و معلوم بود به درد نمیخورن
یه سری یه پوسیدگی جزئی روی پوستشون داشتن، وقتی بازشون میکردی میدیدی کاملا از داخل پوسیده هستن
یه سری یه پوسیدگی جزئی روی پوستشون داشتن، وقتی بازشون میکردی میدیدی یه کوچولو خرابه اما بیشترش سالمه و اتفاقا خیلی هم خوشمزه و آبدار
یه سری ظاهر خیلی زیبایی داشتن، بزرگ با پوستی براق که بدجوری به آدم چشمک میزدن، وقتی بازشون میکردی اصلا دونه های آبدار و خوشمزه ای نداشتن
یه سری ظاهر خیلی زیبایی داشتن، بزرگ با پوستی براق که بدجوری به آدم چشمک میزدن، وقتی بازشون میکردی میدیدی باطنشون هم مثل ظاهرشونه و خیلی خوشمزه هستن
یه سری ظاهر خوبی نداشتن، کوچیک و نه چندان خوشرنگ، وقتی بازشون میکردی میدیدی داخلش بر خلاف ظاهرش بسیار خوشمزه و دلچسبه
یه سری ظاهر خوبی نداشتن، کوچیک و نه چندان خوشرنگ، وقتی بازشون میکردی میدیدی داخلش مثل ظاهرشونه و چنگی به دل نمیزنن
و یه سری های دیگه ....
با خودم فکر کردم ما آدم ها چقدر شبیه این انارها هستیم!!!

یاد شعر سهراب افتادم که میگفت :
من اناري را مي‌كنم دانه به دل مي‌گويم: خوب بود اين مردم دانه‌هاي دلشان پيدا بود.

ولی شاید اگه اینجوری بود دیگه انتخاب و چیدن و خوردن انار تو این باغ، لذت و هیجانی نداشت.

+ نوشته شده توسط ممدسن در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 15:54 |
گاهي يه دنيا حرف رو دلم جمع ميشه.  احساس ميکنم بار سنگيني رو دلم يا بهتره بگم مغزم هست. گاهي اونقدر سنگينه که حتي توان نفس کشيدن رو هم ازم ميگيره. هنوز درست و حسابي نفهميدم اين جور مواقع چيکار کنم. به نظر ميرسه حرف زدن ميتونه آدم رو سبک کنه. حالا يا با يه دوست، يا غريبه، يا چاه. اما من خيلي مواقع با حرف زدن بارم سنگين تر ميشه که سبک نميشه.

فعلا برنامه ام اينه که فراموش ميکنم. هر چند بعد از يه مدت دوباره سر و کله اش، سنگين تر و پربارتر پيدا ميشه. شايد يه جورايي پاک کردن صورت مساله باشه، اما من هنوز راه بهتري پيدا نکردم. فقط این جمله شریعتی بهم امیدواری میده:

سرمایه های هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد

+ نوشته شده توسط ممدسن در چهارشنبه هفدهم مهر 1392 و ساعت 13:29 |
چند روز پیش به یه سخنرانی دکتر سروش گوش میدادم. یه کلمه ای ازش شنیدم که برام جالب بود. دبل استاندارد!!. با خودم فکر کردم دیدم چقدر ما آدمها دبل استاندارد یا حتی سوبل استاندارد و چوبل استانداردیم.
تو یه موقعیت هایی یه رفتار یا گفتاری ازمون سر میزنه که در موقعیت های مشابه انتظار داریم اون رفتار یا گفتار رو از بقیه نبینیم و گاهی دقیقا بر عکسش رو ببینیم.  یه استاندارد اخلاقی برا خودمون داریم و یه استاندارد برا بقیه. در حالتهای سوبل و چوبل بقیه به چند دسته تقسیم میشن و برای هر دسته استاندارد خاصی وضع میکنیم. خیلی پیچیده نوشتم؟؟؟؟
مثلا موقع رانندگی میخوایم از یه فرعی بریم به اصلی. ماشینها بهمون راه نمیدن. یه آهی میکشیم و میگیم: یه نفر ترمز نمیکنه ما بریم! عجب مردمونی داریم!!!! حالا خودمون که تو اصلی هستیم برای یه ماشین که از فرعی میخواد بیاد تو اصلی ترمز نمیکنیم و اگه بخواد به زور راه بگیره چند تا بوق و فحش(بسته به سن و جنس سرنشینان ماشینمون)  نثارش میکنیم.
یا مثلا از یه دوست میخوایم پول یا چیز دیگه ای قرض بگیریم، بر طبق استاندارد حتما باید جواب مثبت بده و گرنه ما ناراحت میشیم. اصلا راه نداره!!. اما برعکسش ما کاملا حق داریم که بگیم آره یا نه. و یا با دید مثبت اگه نگاه کنیم، در صورتی که طرف مقابل خواسته ما رو رد کنه، میتونسته اما رد کرده، اما ما نمیتونستیم که رد کردیم.
مثالها رو بی خیال. دور و برتون رو نگاه کنید. پره از این دبل استانداردها. تلاش کنیم استاندارهای اخلاقی، رفتاری، گفتاری ... واحدی داشته باشیم. نه به این معنی که استاندارهای همه یکی بشن. بلکه خودمون همیشه و در همه موقعیت ها بر اساس استاندارمون عمل کنیم و همون کار در همون موقعیت از جانب یه نفر دیگه برامون غیر منتظره نباشه.

+ نوشته شده توسط ممدسن در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 و ساعت 11:45 |
اردیبهشت ماه رفته بودیم مشهد. تو یکی از صحن ها بودیم که دیدم یه نفر موبایلش رو گرفته سمت گنبد. با خودم گفتم چیکار میکنه؟ داره فیلم میگیره؟ عکس میگیره؟ چرا بالا سرش گرفته پس؟ بعد متوجه شدم که یه نفر پشت خطه و از طریق موبایل داره با امام رضا حرف میزنه!. با خودم گفتم مذهب، تکنولوژی، پیوندتان مبارک!. آخه یکی نیست به اینها بگه اگه امام رضا فقط تو ضریحش نشسته که از توی صحن که هیچ، از توی رواق ها هم صدا رو نمیشنوه. اون هم با اون همه شلوغی و ازدحام و سر وصدا. اگر هم همه جا حاضره که چه احتیاجی به موبایل هست. از همون شهر خودت باهاش حرف بزن. این صحنه رو چندین بار دیگه هم دیدم و ....
بگذریم. دیشب افطار در منزل پدری بودیم و طی یک توفیق اجباری صدا و سیمای میلی تماشا میکردیم. یه سریال داشت پخش میشد که مخصوص شب های قدر بود. یه پدری بعد سالها پسرش رو پیدا کرده بود که قرار بود قصاص بشه و پدر محترم خیلی ناراحت بود. طبق معمول حل این مشکلات در این تیپ سریالها با توسل به امامی یا امامزاده ای، کنار ضریح یا تو مسجد انجام میشه. اما این بار فرق میکرد. دوست طرف باهاش تماس گرفت و بعد از کمی دلداری گفت من الان مشهد هستم. من گوشی رو میگیرم سمت حرم و تو با آقا صحبت کن. خلاصه که توسل به امام رضا از طریق امواج ماهواره و روی خط موبایل و البته هنگام رانندگی! صورت گرفت و اتفاقا همون شب هم نتیجه مثبت داد.
تلویزیون اون شب با یه تیر دو نشون زد و همزمان دو آموزش فرهنگی به جامعه منتقل کرد. یکی توسل و زیارت از راه دور با کمک موبایل و دوم اینکه موقع رانندگی اشکالی نداره با موبایل صحبت کنیم فقط مهم اینه که با کی حرف میزنیم!
ایشالا در آینده نزدیک با کمک تماس تصویری رایتل شاهد معنویت بیشتری در توسل های راه دور و بی سیم باشیم.

+ نوشته شده توسط ممدسن در پنجشنبه دهم مرداد 1392 و ساعت 12:18 |